دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

  
 

بخونید قشنگه !!!

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

 هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند

 و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند،

باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟

 فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،

 گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند

و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است،

ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

 مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

 فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!  

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥

  
 

چن روز پیش یکی از دوستان یه مطلب برام ارسال کرد خیلی قشنگ بود گفتم بذارم وبلاگم شاید خوشتون بیاد

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.

پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.

او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤

  
 

روزی سرخپوستی تنها در جنگل گردش میکرد که تخم عقابی

 

را روی زمین دید به خیال این که تخم مرغ معمولی است،

 

آن را در لانه یک مرغ گذاشت. جوجه ی عقاب نیز همانند دیگر

جوجه های مرغ از تخم بیرون آمده و مانند آن ها شروع به راه رفتن و دانه چیدن کرد

 

یک روز زیبای بهاری عقاب کوچولو که اندکی بزرگ تر شده بود

 

متوجه پرنده زیبا و باشکوهی شد که در پهنه آسمان پرواز می کرد.

 

پرسید: این چه پرنده ای است ؟ مرغ با مهربانی پاسخ داد این عقاب است

 

زیبا ترین و قوی ترین پرنده دنیا ! عقاب با خود اندیدشید

 

که چقدر خوب بود اگر او هم عقاب بود و این گونه توانمند

 

 و با شکوه پرواز میکرد اما چون باور داشت

 

که جوجه مرغ معمولی است خیلی زود همه چیز را فراموش کرد

 

و به دانه چیدن مشغول شد و تمام عمررا هچون مرغ خانگی سپری کرد.

 

چه بسیار ازما انسان ها که مانند این عقاب کوچک هستیم

 

وسرشار از نیروها و استعداد های خارق العاده و کشف نشده

 

که در صورت شکوفایی و عملی شدن آن ها،

 

هم خود هم جامعه از آن استفاده فراوان خواهیم کرد 

 

از داستان های فولکوریک سرخپوستان امریکایی

 

برداشت از کتاب « به خودتان احترام بگذارید »

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤

 بازم من آپيدم
 

 

 اگه يكيو ديدی كه ....

اگه يكيو ديدی كه وقتی داری رد ميشی برميگرده و بهت نگاه ميكنه ، بدون كه براش مهمی

اگه يكيو ديدی كه وقتی داری می افتی بر ميگرد و با عجله مياد به سمتت ، بدون كه براش عزيزی

اگه يكيو ديدی كه وقتی داری می خندی ، برميگرد و بهت نگاه ميكنه ، بدون كه واسش قشنگی .

اگه يكيو ديدی كه وقتی داری گريه ميكنی ، مياد باهات اشك ميريزه ، بدون كه دوستت داره  

و اگه يه وقتی يكيو ديدی كه وقتی داری با يكی ديگه حرف ميزنی ، تركت ميكنه ، بدون كه عاشقته

بـــيـاد كسايي كه دوستشون داريم و نمی دونند و كسانی كه دوستمون دارن و نميدونيم

 

اوج عشق

گفتم دوستت دارم اخم كرد،

گفتم عاشقت هستم خودش را گرفت،

گفتم همه ي زندگي من هستي ناز كرد و رفت

 داشت ميرفت كه درآخر گفتم از تو بيزارم،

برگشت مهربان نگاهم كرد  و

عاشقم شد

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()



 سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

  
 

من از آغاز ميترسيدم

 

اندوه ترين دقايق سراغ روح عاصي ام آمده اند

 

 ومرا سرگردان تمامي آنچه كه وجود داشته است گردانيده اند

 

بغض عجيب و سنگيني لابه لاي ديواره هاي گلويم پيچيده است

 

 احساس غريبي بر من مي تازد

 

گويا ميخواهد مرا يك باره ببلعد ودر ميان خودم غرق كند

 

چونان مغروق نابودي ها گشته ام كه به جرات

 

ميگويم خود ، نابود ِ نابود گشته ام

 

امان، امان از زيستن . چراغي كه روشن شود به چه رهي پايان يابد

 

و خاموش گردد

 

«محبس خويشتن منم از اين ديار خسته ام »

 

با خود مي انديشم كه چقدر منتظر منتظر عشق كه بتازد

 

اي خود من همه ي اطرافم را مي نگرم حصاري چونان بر من تنگ و تنگ تر مي گردد

 

كه روزي از هست خواهم رفت

 

عطوفت هيچ حادثه اي دلم را نمي پروراند

 

حضور خود من را به بي حضور ترين تبديل ساخته ام

 

مي دانم تو را نمي يابم و تو نيستي هرگز هرگز

 

تورا مدت ها گم كرده ام و ناپيدايي تو مرا از خود باز ستانده و افسوس و دريغا كه شد

 

زمان خداحافظي و من در حسرت داشتن تو از خود من جدا خواهم شد

 

و باروح عزيز تو پيوند خواهم خورد

 

شايد در منتهي عليه عالم هستي دستان گرم از مهرباني تورا ببوسم

 

بوسه هايم بر گونه هايت

 

آرزوي هستي من 

 

 

*********

 خداحافـــــــــــــــــــــظ

   

 

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

  
 

جاي خالي محبت ها هميشه داغ ترين بازار سياحتي ست

 

جاي مخوف زندگي همين جاست

 

جايي كه شاعر به جاي شعر مرثيه مي سرايد

 

و ماهي ميان آب مي ميرد

 

آستان حقايق پيوسته ساكن و ساكت و تلخ باقي خواهند ماند

 

و دستان گرم از بي قراري را به سوي آغوش ما باز خواهند كرد

 

تا كه ما دريابيم هنوز هم پابرجاست

 

شايد هنوز يادت باشد

 

اينجا تمامي حادثه ها منتظر من نشسته اند تا كه پيش از ديدار تو مرا به آغوش سرد خاك

 

بسپارند

 

من از آنها هراسي ندارم

 

هراس من از عمريست كه بي ديدار تو پايان يابد

 

عمري مثال يك برف زمستاني يعني ناپيدار ترين رويداد يك قصه فوصولانه

 

ميدانم كه تبلور احساساتم از اين سبب است كه روح عاصي ام

 

احساساتش رابسان اسپند رو آتش مي رقصاند بگو ، بگو

 

كه

 

 آيا صداي سوختنم را ميشنوي ؟

 

صداي چكه چكه آب شدن دلم را ميشنوي ؟

 

آواي تنهايي ام را چه ؟

 

تو از حال  غريبم خبر داري

 

 آري غم غريبي كه حال با قلمم آشنا شده توان را از بند بند انگشتانم باز ستانده

 

و كلمات را بر روي كاغذم به لرزه در مي آورد

 

من خود اين را دريافتم كه آسمان و زمين برايم يكي هستند

 

ليكن دلم عجيب غرق نياز است  نيازي مرموز

 

كاش نسل هجران ها ور مي افتاد

 

كاش با پري باز و آكنده از صفا از غربت پرواز مي كرديم

 

كاش حاصل نگاه هاي محتاجمان با مروّتي نبود

 

و كاش آغوشمان براي هم بود

 

اي عطش تو همان آوايي هستي كه يادم هست در باديه عشق

 

توان را ز من ستاندي

 

وگرنه با فرياد من او را از روزگار گرفته و به آغوش خسته و تنهايم هديه ميدادم

 

فقط براي اينكه او نرود و نزدم باقي بماند

 

تا عاطفه ها را نجويده قورت دهيم

 

من و تو همسفر تازيانه هاي كاروان عمريم و با عبور زاه شديم

 

بيا تا رود شويم و جاري شويم براي آنكه ساكن نمانيم .

 

به خاطر دارم كه شكوفه هاي لبخندم را لا به لاي

 

لبهاي تو جا گذارده ام يعني از قصد جا گذارده ام

 

قابل شما را ندارد

 

 

« براي خواب معصومانه عشق كمك كن بستري از گل بسازيم »

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

  
 

ميبينم صورتمو تو آيينه      

                          

                           با لبي خسته مي پرسم از خودم

 

اين غريبه كيه از من چي ميخواد

 

                          اون به من يا من به اون خيره شدم

 

باورم نميشه هر چي ميبينم

 

                         چشممو يه لحظه رو هم ميذارم

 

به خودم ميگم كه اين صورتكه

 

                         ميتونم از صورتم برش دارم

 

ميكشم دستم و روي صورتم

 

                        هر چي بايد بدونم دستم ميگه

 

من و تو آيينه نشون ميده

 

                          ميگه اين تويي نه هيچ كس ديگه

 

 

جاي پاهاي تموم قصه ها

                          

                          رنگ غربت تو تموم لحظه ها

 

روبروي صورتت تابدوني

                           

                       حالا امروزچي ازت مونده به جا

 

آيينه ميگه تو همون كه يه روز

 

                        ميخواستي خورشيد و با دست بگيري

 

ولي امروز شهر شب خونت شده

 

                       غريبي صدات قلبت ميگيره

 

ميشكنم آيينه رو تا دوباره

                    

                       نخواد از گذشته ها حرف بزنه

 

آيينه ميشكنه هزار تكه ميشه

 

                         ولي باز تو هر تكش عكس منه

 

عكسا با دهن كجي بهم ميگن

                                     

                        چشم اميّد و ببر از آسمون

 

روزا با همديگه فرقي ندارن

                    

                       بوي كهنگي ميدن همشون  

                         

 

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

  
 

آن شب كه مرا با تو وبه ميــــان ريحان هاعاشقانه كاغذ پيچ ميكردند

 

و دست هايمان چونان زنجير در هم گره داده بوديم

 

به دنبال كدامين سكوت چونان بي صبرانه حضورها را به ناحضوري ها مي سپرديم

 

 تو چرا بر من نگفتي حكايت اين همه نا صبوري ها را كه بسانِ تازيانه بر ما هجوم مي آورند

 

حال دل تنهايي ام تنگ است .

 

بي تو فرياد ها با بغضها پيوند خورده و در گلويم اندوه مي شوند

 

و باز بخاطر مي آورم كه گلوي بي چاره ام همان آرامگاه بغض هاي فرياد  نشده است

 

امان از فريادي كه روزگار سكوتش گرداند

 

مي خواهم تمامي فرياد ها را دريك كلام جمع كنم و به تو بگويم عاشقانه، كه

 

 " دوستت مي دارم  "

 

مي خواهم ميان باغ هستي تو هماي درخت بيد مجنون باشي

 

و بر من بگويي كه چرا ميان شادي ها شادي غم را برگزيدي ؟

 

اگر بر ساز دلم چنگ زني بر تو هزاران بار مي نوازد

 

نواي دوستت دارم

 

امروز همه روزهاي ممتد گذشته و در پي آوازي براي دل تنگم بودم

 

تا كه با مهرباني يك صدا هم آواز شوم

 

و حلاوت ديدار را به دل تنگم هديه كنم

 

مي خواستم دريابد روزنه هاي حكايت« در نااميدي بسي اميد است »

 

هنوز روزنه اند و باز باز باز

 

منتظر عبور حوادث، بي قرار نشسته ام شايد حادثه اي از من ياد كند

 

و دل تنگم را مرهون ديدار كند

 

ودلم تازه شود به تازگي همه بودنهاي ايثار

 

تو مرا ياد كن هماي من بگذار دمي ميهمان لب هاي عاشقت باشم

 

و از طراوت غم نم نم حرف بزنم حرف هايي به وسعت تنهايي دوست

 

و به غربت افسردگي يار

 

و به جنجال آبشار فرشته

 

 

 

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()


 چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

  
 

اكنون در حضور شب به ياد سوزهاي زمستان عمرم

 

لحظه به لحظه به سكوت لب هاي غمساز تو سر ميزنم

 

كه شايد دروازه اي به وي لالايي يك شبم باز شود

 

 و مرا در جهان هستي از حضيض مزلت ها برهاند و برايم بازگويد آنچه در دلت هست

 

برروي كوه سنگي در نيستان عشق ايستاده ام و به ياد مي آورم

 

گلبوسه صدايت وتعظيم ميكنم به نم نم نگاهت

 

كه مرا در سحرگاهي به هقه هق گريه كشانيد

 

بعد از پس زدن گريه اميد دلم را به آغوش گرفتي

 

من هنوز با آن آغوش و صداي گرم توهستم واگر زنده ام به خاطر مستيم است

 

چه خيالم راحت وقتي كنار تو مينشينم

 

تو و حكايت مهربان تو بگوييد كه مرا نيمه رها نخواهيد كرد

 

تورا به خاطر وفايت تو دوست دارم وگرنه دلي پيمان شكن بسيار است

 

بغضي اگه باشد در گلويت

 

منم من لايق گريه بغضت

 

منم  كه گريه تو ماله منه

 

اين حق منه

 

هرگز نخواهم گذاشت كسي حق مرا ضايع كند

 

حرفي و سخني اگر هست بين لب هات

 

براي منه، من كه ديوارسكوت اتاق تو هستم

 

من كه سالهاست با عطوفت گريه همسفر بوده و هستم

 

تو حس عظيم دوست داشتني تومعناي هستي تويي كه پشت واژه ها پنهان ميشوي

 

اما يدت نره من و كارم باز كردن واژه ها همه جا بدنبال تو خواهيم بود

 

عزيز مهربان دوست داشتنيم

 

چگونه باز گويم احساس درونم را تا كه بداني اكنون شوق ديدارت

 

و يك بوسه ناب برشانه هاي صبورت مرا سخت در هم ريخته است

 

آرزوها گاه كوچكند اما با همه كوچكي خود پراز التهاب درونند

 

تمامي هجر ها آفت اين آرزوها   

 

آیـــــدا
پيام هاي ديگران ()




:. نـــاقــوس دل :.
.: خــاطرات گـذشته :.
.: اگه کارم داشتي اين آيديمه :.

: چن نفر به اين وبلاگ سر زدن ؟ : 

.: لـوگـو من :. 

نــــــــــــــــا قــــــــــــــوس دل

:: ساعت چنده؟:: 

:: رفقا ::

.: جـــــزيره مــجـــنـــون :.
.: مـــشکی پـــــــــوش :.
.: حـــــــــريـم دل :.
.: گل کاغذي :.
.: گل کاغذي :.

نــــــــــــــــا قــــــــــــــوس دل