جاي خالي محبت ها هميشه داغ ترين بازار سياحتي ست
جاي مخوف زندگي همين جاست
جايي كه شاعر به جاي شعر مرثيه مي سرايد
و ماهي ميان آب مي ميرد
آستان حقايق پيوسته ساكن و ساكت و تلخ باقي خواهند ماند
و دستان گرم از بي قراري را به سوي آغوش ما باز خواهند كرد
تا كه ما دريابيم هنوز هم پابرجاست
شايد هنوز يادت باشد
اينجا تمامي حادثه ها منتظر من نشسته اند تا كه پيش از ديدار تو مرا به آغوش سرد خاك
بسپارند
من از آنها هراسي ندارم
هراس من از عمريست كه بي ديدار تو پايان يابد
عمري مثال يك برف زمستاني يعني ناپيدار ترين رويداد يك قصه فوصولانه
ميدانم كه تبلور احساساتم از اين سبب است كه روح عاصي ام
احساساتش رابسان اسپند رو آتش مي رقصاند بگو ، بگو
كه
آيا صداي سوختنم را ميشنوي ؟
صداي چكه چكه آب شدن دلم را ميشنوي ؟
آواي تنهايي ام را چه ؟
تو از حال غريبم خبر داري
آري غم غريبي كه حال با قلمم آشنا شده توان را از بند بند انگشتانم باز ستانده
و كلمات را بر روي كاغذم به لرزه در مي آورد
من خود اين را دريافتم كه آسمان و زمين برايم يكي هستند
ليكن دلم عجيب غرق نياز است نيازي مرموز
كاش نسل هجران ها ور مي افتاد
كاش با پري باز و آكنده از صفا از غربت پرواز مي كرديم
كاش حاصل نگاه هاي محتاجمان با مروّتي نبود
و كاش آغوشمان براي هم بود
اي عطش تو همان آوايي هستي كه يادم هست در باديه عشق
توان را ز من ستاندي
وگرنه با فرياد من او را از روزگار گرفته و به آغوش خسته و تنهايم هديه ميدادم
فقط براي اينكه او نرود و نزدم باقي بماند
تا عاطفه ها را نجويده قورت دهيم
من و تو همسفر تازيانه هاي كاروان عمريم و با عبور زاه شديم
بيا تا رود شويم و جاري شويم براي آنكه ساكن نمانيم .
به خاطر دارم كه شكوفه هاي لبخندم را لا به لاي
لبهاي تو جا گذارده ام يعني از قصد جا گذارده ام
قابل شما را ندارد
« براي خواب معصومانه عشق كمك كن بستري از گل بسازيم »